تماس با ما نقشۀ سایت صفحۀ اصلی
نکته ها و تازه ها -->

         نکته ها و تازه ها 



واپسین دیدار                                                                                                                  IMG_1484.JPG   

                                                                                                                                                       

تویی که سوختی ام از فراق و رحم نکردی               منم که سوختم و ساختم نفس نکشیدم

هرگز باور ندارم ! سالی گذشت در حسرت یک لحظه دیدارش .

هرگز باور نداشتم لحظه های بی او بودن را. چه توان کرد که سعی ما باطل است چرا که مرگ عین حقیقت است. همان است که اساس تلاش برای جاودانگی و معنا بخشیدن به زندگی است. این از شکوه خلقت حکایت دارد نه از کاستی آن.

بارها و بارها برایم از آسانی مرگ گفته بود، اما آن زمان که بر بالینش نظاره گر رنج های او شدم به آسانی آن شک کرده بودم . از یاد نخواهم برد دقایقی را که نفسهای جادوئیش به شماره افتاده بود. از آن صورت زیبا جز چشمانی درشت و نافذ چیزی به جا نمانده بود. چشمانی که برای بارهای واپسین باز   می شدند و با نگاهی آرام ولی پر درد خبر از ساعات پایانی می دادند. در آن حال برای بار آخر چشمانم با چشمانش گره خورد، لبخند وداع بر لبانش نقش بست اما باز هم باور نداشتم. قفسۀ سینه اش به سختی بالا و پائین می شد. همۀ خانواده بر بالینش بودیم اما کسی نمی دانست یا نمی خواست که حقیقت را بداند.

پنج شنبه، بعدازظهر واپسین روزهای بهار بود. 25 خرداد سال 1391 ساعت 50/2 . دقیقه بالاخره مرگ آرام و آسان او را در ربود. دیگر نفسی بر نمی آمد.

فریادها برخاست، دکتر را خبر کنید، اکسیژن ! او را بنشانید ! نبضش ! اما نفسی بر نیامد که نیامد. مادر بر دست و پایش می زد و فریاد برآورد " عشقم- آقای من چه شدی؟ " در کمال آرامش در آغوش من و برادرانم به همان آسانی که وصف کرده بود رفت.

او رفت. پدر رفت. نابغۀ قرن رفت. حال چه کنیم ؟

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست               دستگاه صبر و پایاب شکیبائیم نیست

بدنش را بوسیدیم، بوئیدیم، آن لباسهای همیشگی که صبح ها با آن عصازنان از در خانه بیرون می رفت بر تنش کردیم.

گلمان را گلباران کنید. شمع روشن کنید. صدای زنگ در و تلفن ها برخاست. همه آمدند در کمال ناباوری، مبهوت و حیران. حس می کردم همه جا مه آلود است. چشمانم انگار کم سو شده بود. صدای همهمه و زاری به گوشم می رسید اما کسی را نمی دیدم. او را نبرید دوستان و نزدیکان می خواهند با او وداع کنند.

دستانش در دستانم، گرم گرم، صورتش زیبا و نورانی تر از همیشه، اما در لا به لای آن انوار خطوطی نمایان بود که حکایت از غم بسیار او داشت.

رفتی و ندانمت کجـایی

نباید گریه کنم، او نمرده است. می دانم که اینجاست.

اشک ها ریختند مویه و زاری ها کردند. دوستانش، شاگردانش با او وداع کردند، از جان نالیدند و آواز سر دادند.

گل من سنبل من رفته به خواب

غسل و کفنش در کنار حوض خانه چه با شکوه بود و همان بود که آرزویش را داشت. باز همه جا مه آلود بود. همه سر گردان و نالان از اتاقی به اتاقی می رفتیم. نماز در فضای حیاط خانه در کنار جمع یاران و زیر نور ماه برگزار شد.

نیمه های شب بود. مهتاب بود و ستارگان در آسمان سوسو می زدند.

تکیۀ سیّدالعراقین همان جا که خودش خواسته بود. کنار یار دیرینش تاج اصفهانی. صدایی در گوشم طنین انداز شد. انگار تاج و فرشتگان میزبان مهمان عزیزشان کسایی بودند و آواز تنگسیری تاج و نی پدر درونم را عطر آگین کرده بود.

رفیق مهربان و یار همدم

همه جا سکوت، بغض ها در سینه، صداها در گلو مانده، نگاه ها نگران و اشکبار. 15-10 که نفری بودیم مجسمه ای را می ماندیم تا نظاره گر قرار او در جایگاه ابدیش باشیم. دیگر زجر نمی کشد. روحش از آن جسم رنجور و ضعیف آزاد شد و جسمش هم آغوش خاک گشت.

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید                بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

دیگر نگران ناخن سه تاراش نیست که تا دم آخر حفظش کرد به امید آن که دوباره خواهد نواخت.

هنگامی که دستان سردش را از میان دستانم جدا کردند نگاه اندوهبارم به انگشتانش افتاد. انگشتانی که سالهای سال با رقص خود بر روی سوراخهای یک تکه چوب یاور نفس هایش تا آن نواهای سحرآمیز به گوش دوستدارانش برسد، مرحمی شود بر دلهای ریش، روزنۀ امیدی برای نا امیدان و یا خنده ای بر لبهای بیماری.

 

نـوای نی او بـود کـه سوز غـزلـم داد              غزل باز می خواند که نی سوخت، نوا رفت

پس بدون شک این است که رویاها خبر از جایگاه رفیعش می دهند.

در میان باغهایی سر سبز با حوض های تو در تو، فواره های رنگین و رقصان و درختان آذین بسته و پر میوه، قدم می زند در حالیکه لباس سفید فاخری بر تن دارد با مدالی تابان بر گردن. می گوید بر مرگم بی قرار نباشید که " این جا" دنیای من است. و این یادآور شعریست که بارها و بارها در قول و غزلش زمزمه می کرد.

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحا نیست             روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

او در زمان حیاطش برای همه معلمی بزرگ بود و در طی این سال وقتی آثار و سخنانش را از نظر     می گذرانیم بر بزرگی و اهمیت آنها بیشتر پی می بریم و پس از مرگ نیز به ما درس صبوری، سوختن و ساختن داد و این که می توان با فقدان فیزیکی بزرگی چون او با وجود داغی بر جگر باز هم شب را به صبح آورد و من شادم. شادم از آن که هر شب تا صبح با اویم. انگار با هم نظاره گر همه چیزیم. مثل یک روحیم. حسی که برایم تازه است و این تنها امید من است « شب هنگام که به بستر می روم با خیالش به خواب می روم»

         دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم               نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم

        نقش خیـال روی تـو تـا وقت صبحدم                بـر کـارگاه دیدۀ بی خواب می زدم

 

 

                                                                                                        لیلی کسایی

                                                                                                       خرداد 1392

 

 

      


         

فیلم مستند زندگی

 

از کسائی، درس زندگی آموختم

مهرداد دفتری (کارگردان فیلم مستند استاد کسائی) 

                                (kassai) (4)9.jpg

 

                

هنگامی که در سال 1382 برای تهیه عکس پرتره از استاد کسائی به اصفهان رفتم اولین دیدار من با ایشان در آنجا اتفاق افتاد. پس از آنکه پرتره تهیه شد، استاد از آن بسیار خوششان آمد و باب آشنایی بیشتر باز شد. پیشنهاد تهیه یک مستند به ایشان دادم که بسیار استقبال کردند و کار شروع شد و این فیلم در سال 1384 کلید خورد .

طراز و شخصیت هنری استاد کسائی مهمترین عامل ترغیب من بود. از سوی دیگر، چون ایشان هنرمند ویژه ای در تاریخ موسیقی ایران هستند و فیلمی در خور شأن ایشان تهیه نشده بود، بیشتر تمایل یافتم تا بازتابی از شخصیت فردی و ساز ایشان را به نمایش گذارم.

در پی نبود عکس و فیلم مستند از هنرمندان معاصر ایران، در 20 سال ( از سال 1367) به تهیه پرتره هنرمندان معاصر ایران پرداختم که ان شاءالله این تصاویر در کتابی با همکاری مؤسسه چاپ و نشر نظر در آینده، تحت عنوان « چهره های ما» به چاپ خواهد رسید. در پی تهیه ی پرتره (عکس چهره) از هنرمندان طراز اول ایران، مترصد تهیه ی فیلم از این بزرگان بوده ام که اولین فیلم از این دست به چهره ی شاخص موسیقی ایران، جناب استاد حسن کسائی (موسیقیدان و نوازنده ی نی)، اختصاص دارد. فیلم دیگری از زندگی و آثار استاد کامبیز درم بخش (کاریکاتوریست) در دست تهیه است. با اینکه سرزمین ما دارای هنرمندان طراز اول است، ولی متأسفانه تاکنون کمتر فیلمی از آنان ساخته شده که برای آیندگان محفوظ بماند.

مهم ترین مانع در راه ساخت این فیلم، نبود امکانات مالی بود که با همکاری و همیاری شخص استاد و خانواده ی ایشان به خصوص پسر بزرگ ایشان، آقای محمد جواد کسائی، این معضل تا حدودی رفع و فیلم تهیه شد، ولی برای تدوین آن همچنان مسایل مالی ای وجود دارد که با وجود تهیه کننده ای صاحب نظر و با سلیقه این مشکل رفع خواهد شد. مانع دیگر اقامت استاد در شهر اصفهان بود که باید وسایل تهیه ی  فیلم به اصفهان انتقال می یافت.

در ساخت و تهیه این فیلم، هیچ گونه حمایت مالی و فکری ای در بین نبوده و تمامی سرمایه ی ساخت آن توسط خودمان تأمین شده که به دلیل HD بودن فیلم و استفاده از وسایل حرکتی مانندTraveling  و Crain و سایر ادوات فیلمبرداری و صدابرداری، هزینه بسیار بالایی را تحمیل کرد.

به نظر بنده، استاد کسائی را نمی توان در یک یا چند جمله توصیف کرد. شاید تنها بتوان گفت یکی از نوابغ موسیقی است. در دورانی حدود شش سال که در خدمت استاد گرانقدر بودم در یک جمله می توانم بگویم که من درس زندگی از ایشان آموختم. با توجه به اینکه من هیچ گونه محدودیت زمانی برای تهیه فیلم نداشتم، فیلمبرداری اثر به صورت معمول با برنامه ریزی دقیق به لحاظ زمانی پیش نمی رفت، بلکه آنقدر منتظر می ماندم تا استاد با حال و هوای خاصی که دارند در زمان مناسبی که صحبت می کردند یا دست به ساز می بردند یا نکته خاصی را بیان می کردند، آن لحظات ضبط شود و از ضبط لحظات زندگی روزمره و معمولی خودداری می کردم، چنانچه در مستندهای مشابه می بینید! در کمتر اثری فیلسماز سعی کرده به کنه شخصیت هنرمند نزدیک شود و لایه های پنهان آن را کشف کند. حسن کسائی با تسلطی که بر ادبیات ایران دارد، چه در زمینه شعر و چه در نثر، تنها یک آهنگساز یا نوازنده نیست. هنرمندی است که پشتوانه ی موسیقی اش، ادبیات این مرز و بوم است و این مسأله کمی نیست. شاهد ساخت قطعاتی برای نی و ارکستر از ایشان بوده ام که بر اساس داستان های شاهنامه فردوسی و گنجینه های ادبیات ایران بوده است. قسمتی از آنها در فیلم آمده و به بیننده نشان داده می شود.

 

                                                                                                                                                                        روزنامه ی شرق- 1 دی 1390

 

 


 

مهرداد دفتری در یک نگاه:                                                                                                             398290_10151105686578591_1382443802_n.jpg

 

متولد مهرماه 1339. لیسانس عکاسی از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران. فوق لیسانس در رشته ی عکاسی دیجیتال از کانادا (Mont Royal College) . برنده ی جایزه ی اول موزه ی هنرهای معاصر ایران(1372). برنده ی جایزه ی مسابقه ی Hasselblad در اتریش (1372). داور نمایشگاه سالانه ی عکس ایران، موزه های هنرهای معاصر (1386). فیلمبرداری شبکه NHK ژاپن، فیلمبرداری مستند « پانورامای شرق» ، شبکه ی العالم سیمای جمهوری اسلامی ایران و شرکت در    ده ها نمایشگاه عکس در ایران و خارج از کشور.

                         

                       

  Copyright 2006 All rights reserved. Design by chavoosh Co